Wednesday, February 17, 2010
خیلی دور... و باز هم خیلی دور.
دیشب که دوباره داشتم فیلم درباره الی رو باهات میدیدم خیلی حواسم بود اول اینکه وسطش کل ذوق و هیجانزدگیات رو خراب نکنم با پیشگویی قسمتها یا بعضا کل داستان، و دوم اینکه دوباره وارد بازی فیلم نشم، یعنی از جایی که الی گم میشه شروع نکنم به قضاوت. و این دفعه احساس همزاد پنداری نداشتم، فقط یه طناب گنده و کلفت من رو وصل میکرد به اون آدما، آدمایی که خود من میتونست یکی از اونا باشه. و بعد تو هم مثل من بعد از اینکه فیلم تموم شد، گفتی یکی از بهترین فیلمهایی هست که اخیرا دیدم، بعد یادت آوردم که خیلی چیزای دیگه هم دیدیم باهم این چند وقت که خیلی خوب بودن. اما چیه این فیلم این همه به ما میگه این بهترین فیلم اخیریه که دیدیم؟ توی بازی معرفی ده تا فیلم بعد از سال دو هزار خیلی از ما و دوستان این فیلم هم بود. چی بود که به قول یارو نگیم چهارشنبهسوری؟ تکثر این همه آدم و جایگزین کردن خودمون بین اونا؟ اینکه چهارشنبهسوری مثل سگکشی آخر داستان همه واقعیت رو کوبید توی سرمون؟ یا اینکه مثل خیلی از فیلمهای روشنفکری آخرش هم معلوم نشد چی به چیه؟ بعضی فیلمها آدم رو اذیت میکنه. بعضی، خوب اذیت میکنه. و باید مثل فیلم بازگذشت ناپذیر به دفعات ببینیشون تا طمعشون توی دهنت عادی بشه.
Wednesday, January 13, 2010
دستش یخ کرده و لطیفه، میچرخونمش کف دستم، داغ دست من، انگار آتیش گرفتم. میخنده با خودش، یه جور خندیدنی که بازدم رو سریع از دماغش میده بیرون. نگاش میکنم میگه: خیلی باحاله اینجاش. برمیگردم روی کتاب خودم و اونجایی که هرتا مولر مینویسه: بعد از مرگ لولا تا دو سال کمربند نبستم. دستاش رو عوض میکنه، اون دست دیگه خنکی تازهای داره. به خاطر یک فیلم بلند لعنتی رو داره آروم آروم میخونه. چسبیدیم به هم و با این کتابا جاهای دیگهای هستیم. کف پاش یخ کرده.
Wednesday, January 6, 2010
میخواستم واسهی تولدم چند خط بنویسم، اما دلم نیامد. مامان وقتی از روی صدام فهمید که ذوق زده نیستم، گفت حتمن کادوی تولدت به دستت نرسیده،باید توضیح میدادم که به خاطر چی نرسیده و اینکه با خودم فکر کردم اگه میرسید هم، ذوق زده بودم یا نه؟ امسال اولین سالی بود که کنارشون نبودم. قبلن هر جایی که بودم روز تولدم خونهی پدر تنها جایی بود که میشد پیدام کرد. شاکی نیستم. سرم رو کردم زیر پتو و بهش گفتم: زمان وجود نداره! گفت: چرت و پرتا چیه میگی؟ و لبخند زدم. میدونم حتی وقتی صورتم رو نمیبینه میفهمه که من لبخند رضایت دارم یا نه. و ادامه دادم که فقط فاصله است. این نیم فاصله، فاصلههای کامل و فاصلههای تمام. و شب بعد بغض بودنم میشکنه.
Monday, December 21, 2009
امروز تا وسط روز گنگ بودم، بعد هم که برف آمد. و تو رفته بودی.
Thursday, December 17, 2009
موش فریاد کشید: نه در آن مزرعه خوشبختی نیست! خوشبختی در انبار گندم است.
Wednesday, December 16, 2009
- خوابم میآد، سیگار آدم رو بیدار میکنه؟
- نه، همه چیز منو خواب میکنه،غیر از تو که منو مست میکنی.
تنها سیگار نیست که می کشد، چشمان تو هم هست.
Tuesday, December 1, 2009
اگر قرار باشد بین خواب و کار یکی را انتخاب کنیم، باید خواب را انتخاب کنیم.
علم بهتر است یا ثروت؟ سوالی که هر روز صبح وقتی میخوام برم سر کار از خودم میپرسم و به معلمهای انشاءام فحش میدم.
مردن هم گاهی تکلیف آدم رو مشخص نمیکنه.
مرحوم یه دفعه که از سر کار برگشته بود خونه، بچهاش اومد شیرین کاری کنه به من گفت برو یه جا بشین نبینت. صداشون رو میشنیدم. پسرش گفت آره دیگه رفت! اونم گفت: چه بهتر.
Thursday, November 26, 2009
وبلاگ نخوانید، کتاب بخوانید.
تصور بعضی از آدما خیلی واسم ساده است، یعنی حتی اگه دوبار یارو رو دیده باشم میتونم تصور کنم که وقتی چاه توی وان بگیره، خم میشه با انگشت بازش میکنه یا با پا. بعضیها رو هیچ کار نمیشه باهاشون کرد.
برخی از آدمها وسط حرفاشون از اسم کوچک آدمهای معروفی استفاده میکنند که به دلیل فیالبداهه بودن و نداشتن ربط مجبوری برگردی ازش بپرسی که مثلن: شهرام کیه؟ بگه: شبپره دیگه! اون موقع است که میفهمی چقدر آدم بیشعوری هستی که مثلن فرق شهرام شبپره و شهرام جزایری رو از روی موضوع تشخیص نمیدی.
Thursday, October 8, 2009
رابطه هایی وجود دارند در زندگی که نه شروع شدنش رو آدم به روی خودش می آره، نه تموم شدنش رو.
هیچ فکر کردی همین بتهوونی که شبا میگذاریش و باهاش زندگی میکنی، چرا وقتی از پشت تلفن به عنوان مسکِن پرکنندهی وقتت پخش میشه، روی اعصابته؟ خوشحالم که اینجا دیگه ماشینهای جمعکنندهی زباله برای جلب توجه شما دوست عزیز موزیک موتزارت و باخ و غیره از خودشون متصاعد نمیکنند.
یعنی واقعن این درست نیست که شما منو میشناسی و میآی اینجا رو میخونی و از خصوصیترین جزئیات زندگی من با خبر میشی، اونم چطوری؟ خود خرم همهاش رو مفت و مجانی در اختیارت میگذارم. اون وقت من؟ حتی به تخمم نیست تو کی هستی؟ نهار چی خوردی؟ کشک بادمجون درسته دوست داری یا له شده؟ بلد نیستی حتی قرمهسبزی درست کنی؟ خجالتآره.
Thursday, October 1, 2009
بعد از این همه سال به این نتیجه میرسم که هیچ وقت با خودم صادق نبودم، خب که چی؟ از این به بعد هم نخواهم بود.
Tuesday, September 22, 2009
هنوز هم آیا بوی خوب میدی؟
Thursday, September 17, 2009
پیغام میده که گوشوارهها رو اگه میتونی پس بدی واست بفرستم؟ زیادی واسم ظریفه. میگم بهش بگو منم زیادی واسهی این زندگی ظریفم، میشه تو و بابا منو پس بگیرین؟
Wednesday, August 26, 2009
شب میآد کنارم میخوابه و کلی وول میزنه، دستشو میگذاره روی سینهام و فحش میده به زندگی،میگه: بمیریم راحت شیم،این چه زندگیایه! من سعی میکنم جوابشو ندم که فکر کنه خوابم و بخوابه. بهم میگه بیداری هنوز؟ هوم.. بیا جامون رو عوض کنیم، از اون طرف تخت خودشو ول میده پایین و میره سیگار بکشه، هر چی بیدار میمونم برنمیگرده.. خوابیدم الان و اونم توی دستشویی زل زده به یکی از گلهای کاشی.
خب از اینکه میگه میخوام زیر نافم یه تابلوی کوچک بزنم که فلشش به سمت پایین باشه و روش نوشته باشه: این تنها برای شاشیدن است! ،نه خندم میگیره نه به چیزی فکر میکنم. کلن به هیچ چیز فکر نمیکنم و این سیستم تمرکز نکردن روی آدمها باعث شده دیگه روی هیچ چیز تمرکز نکنم، حتمن خودم خواستم دیگه؟ و این وسط توی زندگی وقتی رفیقاتو میبینی انگار خیلی وقته ندیدیشون،و همهی اونا باهم یه سری خاطرات مشترک داشتن که تو اونجا نبودی، و خب کلن سعی میکنی روی این هم تمرکز نکنی و بهش زیاد فکر نکنی،مغز بسیار پیشترفتهات حاضر نیست به خودش زحمت بده،و همهی آیکیوت صرف این میشه که ازت انرژی واسهی فکر کردن هدر نشه. همهی اینا رو بیخیال، منگی سر صبح رو عشق است.
دختر به پسر: واقعن این کار رو میکنی؟ پسر: به خیلی از دخترا همین قول رو دادم. خندیدن و همدیگه رو بوسیدن.
Wednesday, August 5, 2009
با خبر میشم پدر دوستی نادیده فوت کرده، بغض میکنم، این اینترنت هیچی نداشته باشه کلی دوست و رفیق پیدا میکنی که واسشون بغض کنی، هر کی رو میبینی فکر میکنی دوستته و بغض میکنی از اینکه میبینی توی سرش میزنن، و فقط بغض میکنی چون هیچ گه دیگهای نمیتونی بخوری.
به نارسیوس از اینکه این همه از وجود خودش آگاه بوده، غبطه میخورم.
یکی نیست زنگ بزنه حتی فحش بده بهم!
مریض میافتی توی تختت و با خودت فکر میکنی اگه این گوشهی دنیا بیافتی بمیری کسی خبر دار نمیشه، بعدش میگی خب به تخمم! مگه این همه آدم هر روز میمیرن تو خبردار میشی؟
همش فکر میکنم که چرا اینقدر بغض دارم؟ از این همه که دوستت دارم؟ از این همه که تو من رو دوست داری؟ از اینکه از هم دوریم؟از اینکه اون یارو داشت نون میپخت؟ یا بطری آب معدنی توی دستم؟ یا اینکه حتی چرا فردا که بهت زنگ زدم قبل از اینکه حتی بگم سلام، گقتی که حال همهی ما خوبه.. پس این همه سال که کنارت صبحها مینشستم توی ماشین چرا اینقدر مهربون نبودی؟ یادته؟ بیدارم میکردی و واسهی خودت مینشستی صبحونه میخوردی، بدون اینکه حتی جایی کنار میز برای من ترتیب داده باشی. خاکستری گونههاتو دوست دارم، و شبها همیشه یادم نمیره که ببوسمت.
ارباب حلقهها حکایت این روزهاست، و تنها اگر اهل اندیشه باشید.
فکر نکن چون عینکآفتابی زدی میتونی مستقیم به خورشید نگاه کنی.
تنهایی نعمتیست همانند مستراح، چون در آن وارد آیی، نفسی تازه کنی و آسوده شوی، لیکن چون در آن حبس گردیدی، نفست تنگ آید و پریشان شوی.
Wednesday, April 22, 2009
با نوک انگشت میزنه سر شونهام و میگه: لبخند بزن تا دنیا بهت لبخند بزنه، یادم میره که کیه، و لبام رو میبرم پشت دندونای جلویی بالا، خیلی جدی مثل خرگوش برمیگردم نگاش میکنم، قیافش شبیه اون یارو میشه که شب عروسی با کت شلوار سفید اومده بود توی دستشویی و نمیخواست به هیچی دست بزنن، و با پا در یکی از توالتهای بسته رو باز کرد، غافل از اینکه پسر بچهی توی اون، تنها عکسالعملش در مقابل در به شدت باز شده این بود که با شلنگی که توی دستش بود آب رو پاشید روی صورت طرف.